شب گور در خیال

و این‌جا دیگر راه چاره‌ای نیست، جز کلمه؛


شب‌های روشن، قسمت هزار و پانصد و چند؛

- عشق خورشید است که قربتش بسوزاند یا ستاره‌ای غریب که سرمایش بلرزاند؟ هیچ‌کدام، عشق کیک شکلاتی است که وجودش بخنداند (از کتاب دست‌هایی که کیک می‌پزند از لب‌هایی که دعا می‌کنند مقدس‌ترند، از کوروش نسبتا صغیر).

- شاملو در دکلمه‌ای می‌گوید: «بخاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند». اما چه چیز ما را به هم می‌رساند؟ یحتمل پیراشکی شکلاتی؛ پیراشکی هم نرساند قطعا نون خامه‌ای ما را به هم می‌رساند، ته تهش چایی نبات مامان‌پز.

- حقیقتا گاهی ناپرهیزی می‌کنم و هویت‌ام را در یک جعبه‌ی شیشه‌ای قرار می‌دهم. مثالش؟ همین پست قبل که به آرشیو پیوست. خلاصه توت مغز عزیز پست بر باد مده تا ندهی بر بادم. با تشکر.


از رنجی که می‌کشیم؛

- شمقدری و تیمش به معنی واقعی کلمه خواهان پورن اسلامی اند و خدا را شکر جمهوری اسلامی هم جوانان مستندسازش را ناکام نمی‌گذارد. این هم سخنی از مادر عروس مرده در نیمه شب.

- طرف قلمش همانند نگارنده‌ی فیلم‌های ایرج ملکی است، اما فاز ویکتور هوگو می‌گیرد و بچه‌های مردم را تمسخر و تحقیر می‌کند. صبر، صبر و صبر.


بله با شما هستم؛

شما احمق هستید. شمایی که از تیک‌تاکرهای کوچه و خیابان میلیاردر می‌سازید، احمق هستید؛ شمایی که به بلاگرهای اینستاگرام توهم تافته‌ی جدا بافته بودن می‌دهید، احمق‌ هستید؛ شمایی که ریاکارانی مانند آناشید حسینی را آنچنان بالا می‌برید تا صاحب چیزهایی شوند که لیاقت آن را ندارند و همزمان به ریشتان بخندند، احمق هستید؛ شمایی که روزمرگی‌های یک مشت زن بی‌استعداد خانه صورتی برایتان جالب است، احمق هستید؛ شمایی که از غذای بیرون‌زده از دهان فودبلاگرهای قلابی خوشتان می‌آید و برای شنیدن به‌به و چه‌چه‌‌های مصنوعی‌شان در هر رستوران و کافه آنان را دنبال می‌کنید، احمق هستید؛ شمایی که از گاوها بت می‌سازید، آن‌ها را می‌پرستید و به زندگی‌شان حسرت می‌خورید، احمق هستید.


حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه؛

مشکل این‌جاست که دلبر هنوز ما را از خود نمی‌شمارد.

- عنوان: نام کتابی از مصطفی مستور | شعر: انوری.


چند روایت کوتاه - بیژن الهی؛

- در ازدواج دومش با ژاله اصلاً من فکر نمی کردم که آن‌قدر ژاله را دوست داشته باشد. شبی که ژاله فوت شد، دو شب بعدش بیژن فهمید تلفن زد به من، واقعاً صدایش به سقف می‌چسبید، آن‌قدر بلند گریه می‌کرد. آنجا من فهمیدم خیلی ژاله را دوست داشت؛ اما نمی‌گفت، یعنی آنقدر نمی‌گفت (مسعود کیمیایی).

- بیژن این اواخر خیلی حال روحیِ بدی داشت. خیلی از عصرهای خودش می‌ترسید. به‌دلیل‌اینکه من خیلی با او نزدیک بودم اصلاً نمی‌شود یک چیزهایی را گفت. برای این‌که زندگی به‌طورقطع صددرصد خصوصی اوست. خیلی روزهای بدی را می‌گذراند. از غروب به بعد، از ساعت ۴ بعدازظهر به بعد واقعا یک مشت رطیل و عقرب در جانش بود تا فرضاً بشود ۱۲ و نیمه‌شب بگذرد تا یواش‌یواش آرام می‌شد (همان).

- ... وگرنه هنوز می‌گفت و می‌خندید و نشاط زندگی داشت. آدمی نبود که البته بشود وارد جهان شخصی‌اش شد. به‌شدت گزیده‌کار و سخت‌گیر بود در انتخاب آدم‌های اطرافش و فاصله‌ها را می‌شناخت و فاصله‌ها را ارج می‌نهاد (هادی محیط).

با خواندن این‌ها هم خوش می‌گذرانم؛ در راستای اسکلیت درون.


سوار بر دوش کتاب‌ها؛

تولستوی در ابتدای رمان آنا کارنینا می‌نویسد: خانواده‌های خوشبخت همه شبیه هم‌اند. ولی هر خانواده‌ی مفلوکی به شیوه‌ی خودش مفلوک است./ مامان بیش‌تر وقت‌ها می‌گفت آدم هرگز به طور کامل بدبخت نیست، اما لابد مرا ندیده بود./ من هیچ دوستی در مدرسه نداشتم، نمی‌خواستم که داشته باشم. تنهایی حالم بهتر بود./ در حقیقت هر روزی که تنها نبودم ضعیف می‌شدم./ می‌دانستم که من و این مردم مثل هم نیستیم و نمی‌توانیم هم باشیم. سرنوشت امثال ما این است که کج بفهمندمان./ مردم هم ظاهرا نمی‌توانستند ما را درست همانطور که هستیم دوست داشته باشند./ همین بود که آدم‌های زیادی را نمی‌شناختم و هیچ کس را هم دوست نداشتم./ برای باقی مردم این‌طور است که یک مدتی که می‌گذرد و آدم زندگی خودش ته می‌کشد، فقط به وساطت زندگی دیگران زندگی می‌کند./ اما من تنها و بی‌کسم. مدت‌هاست در این شهر سوت و کور اندوهبار به سر می‌برم. متاثر از احساس‌هایی که چندی پیش بر دلم چنگ انداخته بود، و از خاطرات نه‌چندان دور، و توفان و گردباد شدیدی که چندی مرا در خود کشید و عاقبت‌ به گوشه‌ای دورم انداخت./ هنوز هم این فکر آزارم می‌دهد که همان‌طور که لاعلاج به دنیا آمده‌ام، ناتمام از دنیا بروم./ ظاهرا دارد خوابم می‌گیرد... مکانیسم خواب چیست؟ در فیزیولوژی خوانده بودم، ولی ماجرای مبهمی است. سر در نمی‌آورم خواب یعنی چه. چطور سلول‌های مغز می‌توانند بخوابند؟ بین خودمان باشد، اصلا سر در نمی‌آورم...


روزنوشت؛

- گفته بودی رمان نمی‌خوانی و رمان را تلف کردن وقت می‌دانی. یا کتاب‌های سیاسی، یا شرح و احوال بزرگان سیاست - فقط آدم‌های بزرگ‌. با تو مخالفم. من می‌خوانم. رمان جهان را از نگاه دیگران به توصیف درمی‌آورد و می‌فهمی فقط آنچه تو پنداشته بودی نیست (یک پرونده‌ی کهنه، رضا جولایی).
- می‌خواستم یک یادداشت در خصوص ماجرای خانم زهره کودایی بنویسم؛ اما به این اکتفا می‌کنم که اکثرا (خصوصا کسانی که عنوان روشنفکری هم به خود می‌چسبانند) تا زمانی مدافع حقوق زنانند که برایشان یک لذتی (خصوصا بصری) داشته باشد و آن وسط سرشان بی‌کلاه نماند. همین.
- چند روز است دیوانه شدم و روزی یک کتاب می‌خوانم. به این نتیجه هم رسیدم که دیگر کتاب چاپی نخرم. فعلا که من و درختان و فیدیبو از این تصمیم بسیار راضی هستیم.
- ایده‌ای ندارم (در حاشیه‌ی انقلاب‌گردی امروز).


تا روشنایی بنویس؛

من تنها آموخته بودم که از غم بنویسم، که از رنج حکایت کنم؛ که اگر می‌گفتند از شادی بنویس، از آبیِ ابتهاج، نمی‌توانستم. هنوز هم نمی‌توانم و نمی‌دانم که این چه مرضی ست که در جانم افتاده که راوی درد باشم؟ آن‌ هم درست هنگامی که خودْ شادمان‌ترینم. کاش دیگر ننویسم تا موعدی که الفبای بهجت و مسرت را بیاموزم، کاش.

- عنوان: نام کتابی از احمد اخوت.


عالم شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل؛

به این فکر می‌کردم که حتی نمی‌توانم ادای آدم‌ خوب‌ها را در بیاورم؛ که در مقیاس زبان نیز فاصله‌ی من با آنان هزاران فرسنگ است. امیرکبیر صد و هفتاد سال پیش از غم اینکه مردم می‌گفتند با واکسن آبله، آدم جن‌زده می‌شود، زارزار گریست؛ اما من چه؟ مرگ و زندگی و جهالت و دانایی کسی که واکسن نمی‌زند برایم هیچ تفاوتی ندارد. چیز زیادی نمی‌دانم، اما هرچه می‌گذرد، بیشتر می‌فهمم که حتی تظاهر به خوبی هم کار سختی است.


سه‌شنبه - صبح - داخلی - تهران:

کم می‌شوم، می‌لغزم، می‌افتم و زانوهای زخمی‌ام را پنهان می‌کنم. مدام در باتلاق کافی نبودن غرق می‌شوم و در لحظه‌ی آخر و با یک تقلا، کمی بالا می‌آیم و نفسی تازه می‌کنم و این روند تدریجی میرایی از سر گرفته می‌شود. هر روز خودم را بر صندلی محکومین می‌نشانم و بازجومآبانه از خویش می‌پرسم که تو واقعا چه داری؟ و واژگان به دیواره‌‌ی غارمانند دهان می‌خوردند و می‌شکنند و در گلویم می‌ریزند و بغض می‌شوند و صدایی بر نمی‌آید. تا چشم کار می‌کند، کاغذهای مچاله‌‌شده‌ای ست که بر تن کفپوش سرد اتاق نشسته‌اند، خودکار را بر ورق جدیدی می‌فشارم و سطر اول اقرارنامه را با این عبارت آغاز می‌کنم: دلم می‌خواست این‌قدر ساده و پیش‌پاافتاده و ابله و شکننده نبودم، اما نشد.


آبی‌های غمناک بارون؛

در دلم یک جنگلْ رویا آتش‌ زده‌اند و خاکسترش تمام اتاق را پوشانده است. در ذهنم یک لشکر غم آمده و تمام افراد قبیله‌ام را کشته‌اند. در چشمانم یک دریا اشک آمده و حالا منتظر ایستاده‌ام تا موج بعدی، مرا هم با خود ببرد.

- عنوان: نام کتابی از اصغر عبداللهی.


با اجازه‌ی فلاسفه البته؛

آینه نبودی که مقابلش بایستم و تو را ببینم، کوه نبودی که اسم خود را فریاد زنم و نام تو را بازشنوم، شاهراه نبودی که به جست‌و‌جوی خویش برآیم و تو را بیابم. تو هستی و مرگ من بودی؛ و من؟ پس از تو تنها موجود این جهانم که وجود و عدمش در یک لحظه رقم می‌خورد.


چرا شد محو از یاد تو نامم؟

​​​​​​- در عین حال دریافته بودند که تفاوت میان زنده‌ها و مرده‌ها صرفا تفاوتی کیفی است، تفاوتی که چندان به حساب نمی‌آید؛ و پی برده بودند که در زندگی هرکس تنها یک نفر هست که آدم نامش را در لحظه‌ی مرگ فریاد می‌زند (خیابان کاتالین، ماگدا سابو).

- یکی از لذت‌های دوست‌داشتنی و رایگان (البته اگر هزینه‌ی اینترنت را محسوب نکنیم) برای من این است که به کتاب‌هایی که قصد خواندنشان را ندارم، سرک می‌کشم و برش‌های جالب آن‌ها را از اینترنت می‌خوانم. خیلی کیف می‌دهد آقای قاضی. با دیدن فیلم‌های آشپزی هم خیلی خوش می‌گذرانم. خلاصه اسکلی چیزی هستم.

- از لحاظ روحی نیاز دارم که یک نفر بگوید: «خانم آبی چرا آشفته حالی؟ بیا تقسیم کنیم کاری که داری» و من هم کارهایم را در همان لحظه تقدیم او نمایم.

- دانشگاه غمگینم می‌کند. بسیار غمگین. چه کنم با غم تو؟

- هفته‌ی جالبی بود. در دو روز متوالی دو نفر از وبلاگ‌نویسانی که دوستدار قلم‌شان بودم را در فضای واقعی پیدا کردم و چه دنیای کوچکی اسماعیل! البته آن‌ها مرا پیدا نکردند اما در هر صورت از این تریبون به هم‌دانشگاهی‌های عزیزم سلام می‌کنم و امیدوارم هرگز مرا نشناسید.

- دلم یک فیلم یواش و لطیف می‌خواهد. لطفا یک دانه بپیچید ببرم.

- من نمی‌دانم در آینده چه کاری می‌خواهم انجام دهم، اما همین‌که می‌دانم چه کاری نمی‌خواهم انجام دهم، خود نوعی پیشرفت است (ستاد ماله‌کشی بر حماقت‌های جوانان).

- در حال حاضر از ارتباطات انسانی فراری‌ام. بالاجبار سطج برون‌گرایی‌ام در این یکی دو ماه به هشتاد نود رسیده. همان هر کسی کو دور ماند از اصل خویش و ال و بل.

- یک خصوصیت عجیب من هم این است که به معنی واقعی کلمه از کافه‌ها بیزارم. خیلی از کافه‌های معروف نزدیک خانه‌مان است و من هیچ وقت دلم نخواسته که پایم را داخل آن‌ها بگذارم، حتی یک بار.

- خیلی خوش گذشت. ممنون و خدانگهدار (یادداشت خودکشی رومن گاری).


وضعیت فعلی:

نه آن‌قدر ترسویم که ادامه دهم و نه آن‌چنان شجاعم که همه چیز را تمام کنم.


و مروری بر احوالات فرزند قرن بیست و یک؛

- خریداری سگ، افزایش تقاضا، جفت‌گیری‌های اجباری و مرگ زودهنگام جنس ماده بر اثر توله‌کشی و زایمان‌های بسیار؛ 

- حبس حیوانات در آپارتمان، محرومیت از حقوق طبیعی و لطف بزرگمنشانه‌ی اربابان از بابت روزی یک ساعت گردش در هوای آزاد؛

- و پلاکاردهایی با عنوانِ «ما حامی حقوق حیوانات هستیم».

۱ ۲ ۳ . . . ۱۳ ۱۴ ۱۵
Designed By Erfan Powered by Bayan