شب گور در خیال

و این‌جا دیگر راه چاره‌ای نیست، جز کلمه؛


مد و مرگ؛

هر شخصی که پا بر این جهان می‌نهد، حتی کسی که در پایان داستان اسلحه را بر روی شقیقه‌اش می‌گذارد یا فردی که ناشیانه قرص برنج را می‌بلعد، در نهایتِ وجودش خواهان زندگی و مشتاق دیدن یک طلوع دیگر است.


نقطه سر خط؛

ولی مرگ بر دروس عمومی، مرگ.


به احترام آبی‌های گرم زمستانی؛

به قول آقای مسکوب، دلم گواهی می‌داد که زیبایی همزاد نیستی است.


و أنتَ حل بهذا البلد و أشارت الی قلبها؛

​​​​​​از من به دل نگیر که پاسخ نامه‌ات را نداده‌ام، آدمی نمی‌تواند برای قلبش نامه بفرستد.

- عنوان: و تو در این شهر سکنی گرفته‌ای و به قلبش اشاره کرد. 


و هیچ پیامی سنگینی نگاه تاریخ را برنمی‌تابد؛

پیام رضا پهلوی برای بکتاش آبتین در سرم تکرار می‌شد. سر چرخاندم و چشم به کتاب مرتضی کیوان دوختم. هنوز ورق‌هایش سرخ بود و صدای تیرباران از میان صفحاتش به گوش می‌رسید. سرم را به دیوار تکیه دادم و در گوشه‌ی کاغذ نوشتم: و هیچ کلمه‌ای رد خون را پاک نمی‌کند.


آه، اسفندیارِ مغموم! تو را آن به که چشم فروپوشیده باشی!

پس از آن مرتبه‌ای که منِ او را در دوازده سالگی خواندم، دیگر تا سال‌ها جسارت رجوع مجدد به آن را نداشتم، چون می‌دانستم یقینا بت علی فتاح در مقابل چشمانم شکسته می‌شود و چه کسی دوست دارد شخصیت محبوب روزهای نوجوانی‌اش را با دستان خود به قتل برساند؟ این ماجرا برای دیگر کتب و افراد نیز صدق می‌کرد، همه چیز و همه کس را در صندوقچه‌ی تاریک ذهن مستور می‌ساختم و به هیچ تردیدی رخصت ورود به آن را نمی‌دادم، تا شاید با همهمه‌ی هیچ، دلم را اندکی گرم سازم.
بعدها سیلی سخت روزگار به من فهماند که بخش عظیمی از باورهایم، نه تنها میوه‌ی نهال سبز حرکت نیست، بلکه محصول مرداب تیره‌ی رکود است. این نگرش‌های صفر و صدی، این جانب‌داری‌ها و سینه چاک دادن‌ها، این چشم‌داشتن‌های هاجروار به سراب‌، همه و همه برای این است که سرمان را به قصد دیدن آن سوی حقیقت خودساخته بلند نکرده‌ایم و ابراهیم‌های جهان اطراف را بی‌پروا به مسلخ کشانده‌ایم. ما از در هم شکستن بت‌ها نه، بلکه از نیست شدن خویش هراسیده‌ایم و به بنای متروکی تکیه‌ داده‌ایم که خود، از نخستین کشتگان آنیم.

- عنوان: شاملو.


و صدا گم شد؛

جهانم همین است که می‌بینی. با یک لا پیراهن، سرمای سوزاننده‌ی شب‌ها را پشت سر می‌گذارم و اگر سایه‌ای نیز کنار قدم‌هایم دیده شود، سایه‌ی تو نیست. اما غمگین نیستم. از نبودن تو، از باد سردی که پوستم را می‌خراشد، از شوره‌زارشدن نیمه‌ی پنهانم، از طعم گس حیات و تلاشی ابرهای خاطرات، غمی ندارم. آرامم و بی‌هیاهو و مومن به رجعت روز و عزیمت شب.‏


البته من بعدها به زخم‌های خود عادت کردم و آن‌ها را مثل نشانه‌ای درخشان و عزیز با خود به همه‌جا بردم و بدان‌ها بالیدم و هنوز هم بدان‌ها می‌بالم؛ چرا که مگر چیزی عزیزتر از آن‌ها برای من در طول تاریخ مانده است که بدان ببالم و به اینان نبالم؟ (رضا براهنی).


یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند؛

تمام این سال‌ها در یک جمله خلاصه می‌شود: «هرچه دنبال کسی گشتیم، آخرش دیدیم دنبال خودمان می‌گردیم». (از آقای دولابی).

- عنوان از فروغی بسطامی.


کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی؛

هنوز در صفحه‌ی هجران جا مانده‌ایم و افسوس که روزی آخرین ورق از کتابمان را در قربتی غریبانه خواهیم خواند.

- عکس از صفحه‌ی اینستاگرام کافه‌ی این‌جا، عنوان نیز ملعمی از حافظ.


چند روایت کوتاه از ما و آن‌ها؛

- سیر جریان شدید تکامل و واقعیت‌ها هیچ انسانی را نمی‌گذارد که در مرحله سازش باقی بماند، باید موضع خود را تعیین کند... نمی‌دانم واقعا کدام راه درست است. قبول می‌کنم که نمی‌دانم چه هستم و چه موجود متعفنی... من در تمام این مدت رنج کشیدم و روزگاری به سیاهی روزگار من نبوده. من آدم بدبختی هستم. مثل ثروتمندی که آرزو دارد نان بخورد ولی اوره‌اش سازش ندارد. من آرزو داشتم مبارزه کنم ولی مبارزه با مرزهای فردی من سازش ندارد... در این مرحله و مراحل بعد می‌دانم که صرف سازمان نیست که مسائل مرا وقت بگذارد که حل کند. باید مرا بقتل برساند. این حق من است و این خواست خلق است. من از اینکه هرگز نتوانستم خدمتی به خلق کنم متاسفم. (برش‌هایی از نامه‌ی لیلا زمردیان به تقی شهرام).

- گاهی اوقات من هم احساسات لیلا را در درون خویش می‌یابم و نمی‌دانم چرا (به جز جملات آخر البته، مریم جان نیا من را بکش). 

- یک مسئله‌ای که واقعا مرا اذیت می‌کند، این است که از مجید شریف واقفی هیچ اطلاعات منسجمی در دسترس نیست. نام یک دانشگاه را به اسم این بزرگوار تغییر داده‌اند، اما تو حتی اگر تمامی منابع موجود را هم بخوانی، آگاهی چندان مناسبی برایت ایجاد نمی‌شود. البته کسانی هم که اطلاعات خوبی از ایشان در دسترس است نیز شناسانده نمی‌شوند. به صورت کلی خسته نباشیم.


قمارباز - از یادداشت‌های یک جوان؛

با تمام رنج‌هایی که زندگی در این جغرافیا برایم داشته، باز هم انتخابم زیستن در جنوب غربی جهان شرق است. آدمی یکبار پا بر این جهان می‌گذارد و چه خوشتر که در این خیل عظیم هیاهو، قدم‌هایش بر خاک باران خورده‌ی آرمان و عشق نشیند.


۱:۲۰

خیام در شعر گفته است‌ که «کسی به سرّ عشق نرسید و آن کس که رسید، سرگردان شد.» | مقالات شمس.

سرگشته - حسین علیزاده.


و به بخت ما کنون نیست؛

به قول محمد مختاری، «آدمیزاد که خیک ماست نیست انگشت بزنیم توش جای انگشت هم بیاد، جای انگشت درد و فقر و رنج و بلا و تنهایی و بی‌پناهی و این‌ها در آدم می‌مونه». و مگر آدمی تا کجا می‌تواند به روی خودش نیاورد و همه چیز را همراه زباله‌های نیمه‌شب بر سر خیابان بگذارد و بگریزد؟

- عنوان: بخشی از شعر سعدی، «در دهر وفا نبود هرگز / یا بود و به بخت ما کنون نیست».


یا بسیار خوبان دیده‌ام اما تو چیز دیگری؛

از اینکه بالاخره سریالی را یافته‌ام که تمامش باب میلم است، بسیار بسیار بسیار خرسندم.


تحمل می‌کنم این حسرت و چشم انتظاری را؛

از اقتضائات این جهان همین است که همیشه حسرت‌هایی بر دلت می‌ماند. حسرت‌هایی که بر شانه‌ات می‌نشینند، به آرامی زمینت می‌زنند، زانوانشان را بر خرخره‌ات می‌فشارند و رشیدن مرگت را زیر لب مزه‌مزه می‌کنند. حسرت‌هایی که فریاد می‌زنند که گاهی خواستن، نتوانستن است، که گاهی ما و آمالمان دو قطب همسان آهنرباییم که هرگز طعم قربت را نمی‌چشیم، که گاهی دویدن حاصلی جز نرسیدن ندارد. اما چاره نه فرار است و نه مقابله و رفع، بلکه شاید نور در پذیرش حسرت‌ها باشد، که بدانیم حسرت شریان حیات است که بدون آن، زندگی معنایی نخواهد داشت.

احتمالا یکی از آرزوهایی که به گور می‌برم، حسرت زندگی در ژاپن و آسیای شرقی است. ان‌شاءالله آن دنیا یک صحبت مختصری در این رابطه با خداوند خواهم داشت. لطفا هم نگویید تو چه توت‌مغزی هستی و این چه حسرتی هست. متشکرم.

- عنوان هم از اخوان ثالث.

۱ ۲ ۳ . . . ۱۴ ۱۵ ۱۶
Designed By Erfan Powered by Bayan